ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

145

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

غم او را از خود دور كنيد . اگر با نفس خود در جنگيد با صبر آن را تحمل كنيد ، به خدا سوگند هر جا كه باشيد روزى خود را از طرف خداوند دريافت مىداريد . مصقلة بن هبيره از شما جدا شد زيرا دنيا را بر آخرت برگزيد ، همچنين بسر بن ارطاة . زين بن عدى بن حاتم شبانه جدا شد و به لشكر معاويه پيوست . به خدا سوگند دوست داشتم مردانى كه با معاويه هستند ، از آن من بودند ، زيرا آنان دنيا را به آخرت فروختند ، و نيز دوست داشتم مردانى كه با من هستند همراه معاويه بودند زيرا آنان آخرت را به دنيا فروختند . آمدن ابن ابى محجن نزد معاويه عبد الله بن ابى محجن ثقفى نزد معاويه آمد و گفت : امير المؤمنين ، از پيش كسى مىآيم كه هم نادان است و هم ترسو و هم بخيل . معاويه گفت : واى بر تو آيا مىدانى دربارهء چه كسى سخن مىگويى ؟ او على بن ابى طالب است ، اين كه گفتى او نادان است به خدا سوگند اگر همهء زبان‌هاى مردم گرد آيند و يك زبان شوند ، زبان على آن زبان‌ها را كفايت مىكند و اين كه گفتى او ترسوست ، مادرت به عزايت بنشيند ، آيا كسى را مىشناسى با على مبارزه كرده باشد و كشته نشده باشد ؟ اما اين كه گفتى او بخيل است ، به خدا سوگند ، اگر على دو خانه داشته باشد يكى از طلا و ديگرى از كاه ، زودتر از آن كه كاه را بدهد طلا را مىدهد . مرد ثقفى با شنيدن اين سخنان گفت : معاويه ، اينها را مىدانى و با او مىجنگى ؟ معاويه گفت : با او به خاطر خون عثمان مىجنگم ، و براى خلافت ، زيرا هر كس كه اين انگشتر را در دست خود كند ، طينتش مقبول مىافتد ، به خانواده‌اش مىخوراند و براى آنان پس‌انداز مىكند . مرد ثقفى خنده‌اى كرد و از آن جا نزد على آمد و به وى پيوست و به على گفت : امير المؤمنين ، به خاطر گناهى كه كردم دستم را بگير و مرا ببخش ، نه به دنيا رسيدم و نه به آخرت . على خنديد و گفت : كار آخرت را در رأس كارهايت قرار ده . خداوند بندگانش را در حالى مىگيرد كه يا در كار دنيا هستند و يا در كار آخرت . بلند كردن قرآن‌ها توسط مردم شام دو لشكر شب سختى را پشت سر گذاشتند ، على ياران خود را فرا خواند و آنان را تحت